نمیدونم داستان توکایی در قفس رو خوندین یا نه ....داستان پرنده ایه که اسیر یه آدم بی معرفت شده که از صب تا شب زورش میکنه بخونه. توکای بینواهی فریاد میزده :بابا من توکام ...عروس توکا ....من مال قفس و این حرفا نیستم .... مال کوه و دشت و بیابونم ....به خرجش نمیرفت که نمیرفت .
خلاصه این بنده خدا هم دیدکه حرف زدن با این بابا فایده ای نداره و به قول معروف تو گوش خر یاسین خوندنه تصمیم گرفت خودش یه کاری بکنه . اول به دراز و کوتاه رو انداخت . هر کی از اون دور و ورا رد میشد دست به دامنش میشد . غاز و شوکا و گاو ومارمولک .... اما انگار نه انگار که میدیدنش . هیچ بخاری ازشون بلند نمی شد و هیچ غلطی نمی کردن . بعد دوتا از همجنساشو دید .اونام گفتن خودت کردی که لعنت بر خودت باد . یا میتونی میای بیرون یا حقته همون تو میمیری ..... خلاصه این توکای قصه ما عصبی شد . خون تو رگهاش جنبید و خودشو کوبوند به در و دیوار قفس که یهو میله های قفس از هم باز شد و پرنده کوچولوی ما آزاد شد...
شما هارو نمیدونم اما هر بار که من این داستان رو میخونم یاد زندگی خودم میافتم . ولی نمیدونم چرا این جمله آزموده رو آزمودن خطاست یادم نمیمونه وباز هر وقت تو هچل میافتم به درازو کوتاه رو میندازم ...!!!!